تبليغاتX
دونیال
دونیال

دونیال
 
 

خداوند بزرگ را شاکریم که لذت پدر و مادر شدن را به ما عطا کرده و امیدواریم که لایقش باشیم

 

پیوند ها

تلخ و شیرین

مهتاب گلم

درسا کوچولو

پرنیان جون

ملودی زندگی زیباست

فاطیما بهارمست

پگاه آریان

کیان و کیارش

هستی جون

دنیل مامان بهار

آرتا کوچولو

آرش وروجک

شانلی و مامان سحر

دانیال کوچولو با بابایی

ماه من

امواج زندگی

کلبه ای پر از من و تو

هاناجون(حقیقت ما)

سمیرا جون

ستاره ما

مارتیا پسر دوست داشتنی

حنا خانوم

ترانه جون

ماهان جون و مامانش

 

مطالب اخير

دنیای آدم ها

 

آرشيو مطالب

تیر 1387

 
 

دنیای آدم ها

 

 این متن را از جایی خواندم و برام جالب بود

 

 

نمي‌دونم چند وقت بود كه اونجا بوديم. همه‌مون دور تا دور اتاق نشسته و منتظر بوديم كه پنجره كوچيك آهني باز بشه و اسممون رو صدا كنن. هر روز يه فرشته اون روزن نجات رو باز مي‌كرد و اسم كساني رو كه قرار بود برن، با صداي بلند مي‌خوند. اون موقع بود كه همهمه و شلوغي شروع مي شد و رفتني‌ها از بقيه حلال بودي مي‌طلبيدن و مي رفتن. و باز هم ما مي‌مونديم چشم انتظار يه روز ديگه و يه اميد ديگه. تا يه روز كه فرشته داشت اسم‌ها رو مي‌خوند، نام آشنايي رو شنيدم. آره. اسم خودم بود. خوشحال شدم و تندي از جام بلند شدم و از همه هم‌اتاقي‌هام خداحافظي كردم و بيرون اومدم. عده زيادي نبوديم، همه‌مون رو به خط كردن و راه افتاديم بريم كه دوباره صدايي، اسمم رو صدا كرد. من رو از بقيه جدا كردن و به اتاق كوچكتري بردن. اتاقي كه در و ديوارش به رنگ سياه و نارنجي بود. نارنجي خيلي پر رنگ كه به قرمز بزنه. من رو اونجا گذاشتن و رفتن. من تنها مونده بودم. نمي‌دونم چقدر گذشت تا اينكه در، با صدايي لرزون باز شد و خدا وارد اتاق شد. يه كم به من نگاه كرد و بدون گفتن حرفي روي يه صندلي نشست و من هم روبروش واستادم. خدا گفت: قراره كه بري، اما مي‌دوني كجا ؟ گفتم آره، قراره برم تو دنياي آدمها. گفت: مي‌دوني اونجا چه جوريه؟ گفتم: نه. گفت: من رو دوست داري؟ گفتم: خيلي. گفت: من هم تو رو دوست دارم، يعني همه چيزهايي رو كه آفريدم دوست دارم. اون وقت دستش رو دراز كرد و روي قلبم گذاشت. گرمم شد. اما گرماش لذت‌بخش نبود. ناراحت شدم. داشتم مي‌سوختم. خدا، دستش رو رو قلبم فشار مي‌داد و لبخند مي‌زد و من زجر مي‌كشيدم. پوست بدنم به رنگ در و ديوار اون اتاق شده بود و خدا همچنان به كارش ادامه مي‌داد. ديگه نتونستم تحمل كنم. دستم رو دراز كردم تا دست خدا رو از رو قلبم بردارم. همين كه دستش رو گرفتم، درد و ناراحتيم از بين رفت و به جاش حس خوبي جايگزين شد. خدا لبخندي زد و گفت: دردناك بود؟ گفتم آره، چرا اين كار رو كردي؟ مگه دوستم نداري؟ گفت: چرا، اما قراره بري تو دنياي آدمها. قراره اونجا تنهايي بكشي. قراره يه عالمه از اين دردها رو تحمل كني. قراره بري تو دنياي آدمها و داغ ببيني. اين همه مدت تنها توي اين اتاق نگهت داشتم تا عادت كني به بي‌كسي، خواستم بدوني داغ ديدن چه طعمي داره و تو همچين مواقعي، بايد چيكار كني تا درد و ناراحتيت از بين بره. اون‌وقت دستش رو رو سرم كشيد و گفت: برو، مواظب خودت باش، من رو هم فراموش نكن … و من از يه دهليز بزرگ گذشتم و پا به دنياي آدمها گذاشتم. درست 23 سال قبل تو همچين روزي …

 

دوشنبه هفدهم تیر 1387 |

 
-->

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس