پنجشنبه تولد دنیا و دانیال را برگزار کردیم و جای همگی خالی بود و خیلی به هممون خوش گذشت
دانیال تازه امسال متوجه تولدش شده بود و خیلی خوشحال بود و از شب قبلش که غذا درست میکردم میگفت: مامانی تبلد من کو ؟ منظورش به غذاها بود و فکر میکرد تولد همین غذاهاست

شب خیلی خوبی بود و به دنیا و دانیال خیلی خوش گذشت و به خود من هم خیلی خوش گذشت

با اینکه قبلش خیلی خسته شدم و از اول هفته در حال خرید بودم و از روز قبلش هم در حال آشپزی ولی روز تولد خیلی خوش گذشت 
قربونتون برم من
دنیا چند تا از دوستای مدرسش را دعوت کرده بود و منم چند تا از دوستای خودم را که بچه هاشون یا با دنیا و یا با دانیال هم سن هستن و یا با هر دوشون و دوستای مدرسه دنیا زودتر رفتند و بقیه بیشتر موندن و حرکات موزون انجام دادیم

کادوهای خوبی هم برای بچه ها آوردن و کلی لباسهای خوشگل برای دنیا و دانیال آوردن

کادوی سورپرایز من و بابایی هم برای دنیا یک موبایل نوکیا بود که دنیا در حسرت و آرزوی یک موبایل بود و باورش نمیشد که بالاخره براش بخریم و فعلا گوشی را براش خریدیم و در زمان مناسب براش خط هم میخریم

دنیا تا ثانیه آخر نمیدونست که براش هدیه خریدیم و ظهر کلاس زبان داشت و موقع رفتن از من پرسید که شما و بابایی برای من هدیه نمیخرید و من هم در جوابش گفتم: برات تولد گرفتیم دیگه و دنیا هم با ناراحتی و عصبانیت در را بست و رفت و زمانیکه هدیه اش را دید خیلی از من خجالت کشید و من را غرق بوسه کرد و خیلی هم معذرت خواهی کرد و شب بعد از رفتن مهمانها با دنیا کلی در مورد رفتارش صحبت کردم و اظهار پشیمانی کرد

دانیال اولش که چند تا از دوستای دنیا اومدن اجازه نمیداد که موزیک بگذاریم و میگفت همه باید کارتون مورد علاقه منو تماشا کنن ولی به محض اومدن سپهر با سپهر رفتن توی اتاقش و با هم بازی کردن و مرتب میومد پیش من و میگفت: مامان سپهر دوست منه

دوستای دانیال که توی تولدش شرکت کردن: درسا( خاله دلارام) درسا ( خاله لی لا) سپهر ( خاله کتی) و سام ( خاله ثریا )

دانیال با درساها اصلا بازی نمیکرد ولی وقتی سپهر رفت دانیال با اخم و عصبانیت رو به درسا کرد و گفت: نی نی بیا بازی و اونم گفت: نه نمیام
دیگه در مورد کیک باید بگم که یک ساعت توی قنادی لادن بودیم و دنیا نمیدونست که چه کیکی دلش میخواد و تقریبا از تمام مدل ها براش گرفته بودیم و با اصرار من این مدل را انتخاب کردیم

برای بچه ها هم جایزه خریدیم و البته به پای کادوها نمیرسید
پارسال تولدشون را توی رستوران بوف پاساژ گلستان گرفتم و برای من خوب بود که اصلا خسته نشدم ولی چون قیمتش بالا بود تعداد محدودی را میشد دعوت کرد ولی امسال دنیا دوست داشت که توی خونه باشه ولی شادی بچه هام ارزش اون همه زحمت را داشت

قابل توجه همه خوانندگان که سعی کنید بچه هاتون توی یک روز دنیا بیان چون هم خرجتون یکی میشه و هم زحمتتون
البته تا زمانیکه جفتشون موافق باشن
البته از نظر آوردن هدایا خیلی خجالت میکشم چون همه باید دو تا کادو بیارن و همین مسئله باعث میشه که با خیلیها که رودربایستی دارم دعوتشون نکنم ولی اونایی را که دعوت میکم مشکلی نیست
آخر شب هم که همه رفتن مامانم و خواهرم ندا و زن عموی دنی ها ( خاله لادن) شروع به تمیزی و مرتب کردن خونه کردن و بابایی که برگشت تقریبا کارها تمام شده بود و عمو پویا هم که اومد دنبال خاله لادن با بابایی کمک کردن و فرشها را پهن کردن و کل کارها تمام شد و خستگی از تنم بیرون رفت

دانیال کمی نوک زبونی حرف میزنه و میگه : مامانی شیشیه ایشدست یعنی : شیشه شکست