چهارشنبه دوم مرداد 1387
اولین درخواست دانیال
تا اون تصویر را دید گفت: ماما م (با فتحه ) بیبیب الیس (ا با ضمه )
دلم دیگه غش رفت براش ... چون برای اولین بار از من چیزی درخواست کرد و چیزی چشمش را گرفت![]()
منم عصرش با مامانم و خواهرم و دنیا بردیمش بیرون و توی مغازه اسباب بازی فروشی و ماشین پلیسش کوچولو بود و خوشش نیامد ولی یه پیچ گوشتی برقی با ماشین هایی که تمام قطعاتش باز و دوباره بسته میشوند خرید![]()


این هفته همش به میهمانی و جشن تولد
این هفته خدا را شکر خیلی خوش گذشت. از شنبه به ترتیب بخوام بگم
شنبه : دنبال خرید هدایای تولد
یکشنبه : تولد دختر دوستم ماندانا که خیلی خوش گذشت و بعد از تولد هم با شوشو رفتیم خونه دوستم مریم که همان روز اسباب کشی داشتند و ما که رسیدیم کامیون بارشون را خالی کرد و شوشو کمی کمکشون کرد و رول کاغذ دیواری اتاق دخترش را براش زد و منم کلی انرژی مثبت بهشون دادم.. آخه از جای بزرگ به جای خیلی کوچک و منطقه خیلی پایین تر رفتند ( البته اونجا اجاره ای بود و اینجا را خریدند ) خیلی براشون خوشحالم که تو این گرونی هر طوری که هست بازم صاحب یک آپارتمان شدند
دوشنبه : تعویض هدایای روز سه شنبه... چون توی تولد یکشنبه بازش کردند و خوشم نیومد و طبق معمول همیشه که هر چی میخرم باید یکبارم عوض کنم
البته اینبار خیلی به ضررم شد چون دنیا هم کلی خودشو خجالت داد و حسابی خرید کرد و منم دوباره یک هدیه دیگه برای دختر ماندانا (تولد یکشنبه ) خریدم
سه شنبه : تولد دختر کتی دوست دوران دبستانم که دوست وبلاگیم مامان درسا عطاران هم بودند و خیلی خوش گذشت و همه که رفتند من تا ۱۱ شب موندم و دنیا و دانیال حسابی بازی کردن
![]()
البته شوهر کتی هم اومده خونه ما و الان هم با شوشوی من توی اتاق خواب ما و روی تخت من خوابیدند![]()
امشب تختم را دادم بهش... چون خیلی دوسش دارم مثل برادر خودم و میدونم خیلی تمیزه و گرنه محال ممکن بود
اومدم دیدم برای خودشون سفارش پیتزا دادن و چه کیفی کردن و داشتند فیلم میدیدند
چهارشنبه : هم قرار وبلاگی داریم و خیلی خوشحالم
امروز برای اولین بار با بیتا جون مامان کیان و کیارش تلفنی صحبت کردم و انگار که صد سال بود میشناختمش
پنجشنبه : دو تا از دوستام با شوهراشون شام خونه ما هستند و حتما خیلی خوش میگذره
این هفته یک کتاب هم خوندم ... شبهای گراند هتل
دنیا چند شب پیش از ساعت ۱۱:۳۰ شب تا ۲ نصفه شب رفت بالا و دخترای همسایه موهاشو بافتند

................عکسهای تولد روز یکشنبه ..................

................دنی پس از کلی شیطنت...............

این دنی ما هر جا میره کفشهاشو در میاره
بیرون هم با دمپایی دوست داره بیاد
توی هر دو تا تولد هم براش کفش نو خریدم ولی از در که رفت تو در آورد و منم میترسیدم که با کفشهای پاشنه بلند پاشو زخمی کنند ولی گوش نمیکرد

............... اینم دانیال و سپهر .............................
یکشنبه سی ام تیر 1387
خسرو شکیبایی و روز پدر
حتی گریم گرفت
آخه از زمانی که یادمه همیشه توی رادیو صداشو شنیدم و توی تلویزیون تصویرش را دیدم
چقدر سخته که آدما در هر موقعیت و زمانی باید به استقبال مرگ برن
من همیشه وقتی خبر فوت کسی را میشنوم تا مدتی تحت تاثیر قرار میگیرم ولی زودی فراموش میکنم
شما هم همینطورید؟؟؟
۲ روز قبل از شنیدن خبر فوت خسرو شکیبایی خبر فوت دوستی را شنیدم و بسیار ناراحت شدم
جاری یکی از دوستای خوبم که منم جاریش را میشناختم و پارسال که هنوز به این خونه نیامده بودیم باهاش همسایه بودم و تقریبا اکثر اوقات میدیدمش و چند ماه پیش ۲ تا کلیه اش از کار میفتن و قرار بوده که ۶ ماه دیالیز بشه و بعد پیوند کلیه بشه که سکته میکنه و همش ۲۹ سالش بود و خدا را شکر بچه نداشت
این هفته چهارشنبه برای ناهار رفتیم خونه مامان شوشو برای روز پدر و دنیا هم کلاس پیانو را ساعت ۱۱ روز چهارشنبه رفت و عصرش رفتیم کرج و جمعه آخر شب برگشتیم ولی بازم جاده شلوغ بود
شنبه هم تا ۸ شب صبر کردم و بابایی رفته بود دکتر پوست ..آخه یکقسمت کوچک از کنار ریشش موهاش ریخته و در نمیاد و خیلی ناراحتش میکرد و یکماهی بود که وقت دکتر گرفته بود و امشب دیرتر اومد و من یواشکی از ترس دانیال فرار کردم و تا دیروقت بیرون بودم بگین برای چی ؟؟؟؟
بازم برای خرید هدیه...
این هفته یکشنبه و سه شنبه تولد دعوتیم و رفتم برای هر دوتا تولد که بچه های دوستام هستند و هر دو اندازه دنیا هستند کادو خریدم
البته تا باشه از این پول خرج کردنها
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند ( مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند ( آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند ( شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
روز پدر نزدیک است
تا پارسال راست کارم میلاد نور بود ولی کشف کردم که اونجا خیلی گرونه و الان منو هر طرفی ولم کنن صاف میرم بوستان
توی میلاد نور مشکل پارکینگ خیلی آدم را اذیت میکنه و آخرین باری که چند ماه پیش با خواهرم و دوستم به میلاد نور رفتیم (چند روزی به عید مانده بود) که بازم طبق معمول جای پارک پیدا نمیکردیم که یک مرتبه دیدیم ماشین کناری برادر شوهرمه با دوست دخملشششش و با همدیگه رفتیم خیابان پشت میلاد نور و اونجا مخصوص ساکنین همان کوچه است و برادر شوهرم جلوی دوست دخترش جوگیر شد و پول داد به نگهبانی و منم رفتم توی کوچه و پارک کردم و هنگام برگشت باید مسیری را پیاده می آمدیم که دانیال با ندا(خواهرم) بود که یک مرتبه دیدیم نیست و هوا هم تاریک شده بود و هممون جیغ میزدیم و دنی را صدا میکردیم و یکمرتبه به ذهنم رسید که مسیری را که آمدیم برگردم و با پای پیاده دویدم و مرتب دنی را صدا میکردم که یک آقایی گفتن خانوم یک پسر کوچولو داشت خودش تنهایی از اینطرف میرفت و من دویدو و دیدم که دنی با یک خانمی حرف میزنه و میگه ( دا دا - دو دو )طفلکی اون زمان فقط همینا را بلد بود و من صداش کردم و دویدم به سمتش و تا منو دید دوباره فرار کرد و من بالاخره گرفتمش و اینقدر بوسش کردم و خدا را شکر کردم که نگو و نپرس...![]()
:::::نتیجه اخلاقی از این داستان:::::
وقتی با یک یا چند نفر بیرون میروید فقط خودتان مسئولیت بچه را به عهده بگیرید و به امید دیگران نباشید چون ممکنه هر کسی فکر کنه بچه پیش اون یکیه و اتفاقی که برای ما افتاد تکرار بشه
چون من خیال میکردم دنی پیش خواهرمه و ندا هم فکر میکرد پیش منه
داشتم میگفتم که امروز رفتم بوستان و برای روز پدر برای باباییم یک عینک آفتابی و برای پدر شوهرم یک بلوز سه دگمه مارک دار و برای شوشو خودم یک شلوار خیلی خوشگل که کاملا اندازش بود و برای خودم هم یک جفت کفش خیلی خیلی خوشگل
هفته پیش کلی احساس بزرگی و دانایی کردم
آخحه برادر شوهرم و خانمش مدتی طولانی بود که اختلاف داشتند و هفته گذشته دیگه کارشون به طلاق و طلاق کشی رسیده بود و من و شوشو دو ماهی بود که مرتبا دعوتشون میکردیم و یک شام مفصل بهشون میدادیم و کلی باهاشون حرف میزدیم و فرداش بازم با هم قهر بودن تا اینکه هفته گذشته کارشون به جاهای باریک کشیو و جدا جدا اومدن خونه ما و گفتند که صبح میریم دادگاه برای طلاق( صبح پنجشنبه میخواستن برن دادگاه که تعطیل بود )
منو میگی داشتم میمردم از ناراحتی
آخه من برادر شوهرم را خیلی دوست دارم و فاصله سنی ما از هم ۱ ساله و خیلی با هم صمیمی هستیم و خانمش را هم بی نهایت دوست دارم آخه خیلی دختر نازنین و مهربانی است و قلب پاکی داره
خلاصه برادر شوهرم ساعت ۱ رفت خونه و لادن را با خودش نبرد و به من گفت که بهش بگم که صبح بره دادگاه. خلاصه من و شوشو کلی با لادن حرف زدیم و شوشو رفت خوابید و من بیچاره تا ۵ صبح باهاش حرف زدم و کلی از تجربیاتم
براش گفتم و ساعت ۵ صبح آژانس گرفت و رفت خونه و ساعت ۱۰ صبح هم بلند میشن و میرن دادگاه و میبینن که تعطیله و توی راه خونه با هم آشتی میکنند![]()
خدا را شکر که الان خیلی با هم خوبن و زندگی شیرین میشود و هر دوشون کلی از ما تشکر کردن و منم به برادر شوهرم گفتم که بره و برای خانمش کادو بخره ولی گویا نخریده![]()
حالا هم یک میهمانی گرفتن و ما را هم دعوت نکردن
اینم جواب کارمون
اینکه شوخی بود امیدوارم دیگه با هم خوب خوب باشن و البته اوایل زندگی مشترک این چیزا عادیه و برای همه پیش میاد و بعد از قهر آشتی خیلی مزه داره
خاطرات دانیال
این روزا دنی دائما میگه ( دبا )....یعنی دعوا خیلی دعوا کردن را دوست داره و من و دنیا دائم در حال کتک خوردن هستیم
البته هر کسی هم به پستش بخوره میزنه.... دخترای همسایمون همش کتک میخورن و میگن : نوشین خانوم کمرمون خیلی درد میکنه اخه دانیال خیلی مشتش محکمه
اون یکی هم دلش درد میکرد و دانیال اونم زده بود
منم کلی خجالت کشیدم ولی با همه ی اینا بازم میان دنبالش و میبرنش و خیلی دوسش دارن
دانیال کرج که میریم توی استخر نمیره ولی این هفته خیلی مهمون داشتیم و خالم با دختر خاله هام اومده بودن و همه رفتن توی آب و دنی هم رفت بغل عمو بیلی( شوهر خاله) و رفت توی آب و دیگه بیرون نمی آمد و لباش کبود شده بود و میلرزید ولی بیرون نمی آمد
دنیا هم از ۴شنبه با بابام رفت کرج و پیش مامانم و بابام بود و ما هم ۵شنبه رفتیم و خاله ندا هم آمد و جمعه هم کلی میهمان داشتیم ......
دنیا که تمام مدت توی آبه و بیرونم نمیاد و فقط برای غذا و خواب از آب بیرون میاد
طفلکی مامانم عاشق اینه که ما همه دور هم باشیم و با اینکه خیلی خسته میشه ولی هر هفته اصرار میکنه که هفته بعدی هم بریم کرج و دور هم باشیم
شوشو منم که مثل دنیا و دانیال عاشق کرجه و این هفته اینقدر التماس من کرد تا من راضی به رفتن شدم و از حالا داره میگه این هفته ۴ شتبه هم تعطیله و میریم همه چی میخریم و میریم کرج و مامانت هم غذا درست نکنه و خودم فقط براتون کباب درست میکنم و شما فقط برنج بپزید![]()
این آهنگی را که گذاشتم از شادمهر عقیلی است و من خیلی دوستش دارم. البته همه آهنگای شادمهر را دوست دارم
دوشنبه هفدهم تیر 1387
دنیای آدم ها
این پست را در جایی خواندم و برام خیلی جالب بود
نميدونم چند وقت بود كه اونجا بوديم. همهمون دور تا دور اتاق نشسته و منتظر بوديم كه پنجره كوچيك آهني باز بشه و اسممون رو صدا كنن. هر روز يه فرشته اون روزن نجات رو باز ميكرد و اسم كساني رو كه قرار بود برن، با صداي بلند ميخوند. اون موقع بود كه همهمه و شلوغي شروع مي شد و رفتنيها از بقيه حلال بودي ميطلبيدن و مي رفتن. و باز هم ما ميمونديم چشم انتظار يه روز ديگه و يه اميد ديگه. تا يه روز كه فرشته داشت اسمها رو ميخوند، نام آشنايي رو شنيدم. آره. اسم خودم بود. خوشحال شدم و تندي از جام بلند شدم و از همه هماتاقيهام خداحافظي كردم و بيرون اومدم. عده زيادي نبوديم، همهمون رو به خط كردن و راه افتاديم بريم كه دوباره صدايي، اسمم رو صدا كرد. من رو از بقيه جدا كردن و به اتاق كوچكتري بردن. اتاقي كه در و ديوارش به رنگ سياه و نارنجي بود. نارنجي خيلي پر رنگ كه به قرمز بزنه. من رو اونجا گذاشتن و رفتن. من تنها مونده بودم. نميدونم چقدر گذشت تا اينكه در، با صدايي لرزون باز شد و خدا وارد اتاق شد. يه كم به من نگاه كرد و بدون گفتن حرفي روي يه صندلي نشست و من هم روبروش واستادم. خدا گفت: قراره كه بري، اما ميدوني كجا ؟ گفتم آره، قراره برم تو دنياي آدمها. گفت: ميدوني اونجا چه جوريه؟ گفتم: نه. گفت: من رو دوست داري؟ گفتم: خيلي. گفت: من هم تو رو دوست دارم، يعني همه چيزهايي رو كه آفريدم دوست دارم. اون وقت دستش رو دراز كرد و روي قلبم گذاشت. گرمم شد. اما گرماش لذتبخش نبود. ناراحت شدم. داشتم ميسوختم. خدا، دستش رو رو قلبم فشار ميداد و لبخند ميزد و من زجر ميكشيدم. پوست بدنم به رنگ در و ديوار اون اتاق شده بود و خدا همچنان به كارش ادامه ميداد. ديگه نتونستم تحمل كنم. دستم رو دراز كردم تا دست خدا رو از رو قلبم بردارم. همين كه دستش رو گرفتم، درد و ناراحتيم از بين رفت و به جاش حس خوبي جايگزين شد. خدا لبخندي زد و گفت: دردناك بود؟ گفتم آره، چرا اين كار رو كردي؟ مگه دوستم نداري؟ گفت: چرا، اما قراره بري تو دنياي آدمها. قراره اونجا تنهايي بكشي. قراره يه عالمه از اين دردها رو تحمل كني. قراره بري تو دنياي آدمها و داغ ببيني. اين همه مدت تنها توي اين اتاق نگهت داشتم تا عادت كني به بيكسي، خواستم بدوني داغ ديدن چه طعمي داره و تو همچين مواقعي، بايد چيكار كني تا درد و ناراحتيت از بين بره. اونوقت دستش رو رو سرم كشيد و گفت: برو، مواظب خودت باش، من رو هم فراموش نكن … و من از يه دهليز بزرگ گذشتم و پا به دنياي آدمها گذاشتم. درست 23 سال قبل تو همچين روزي …
یکشنبه نهم تیر 1387
ما به زودی ...
یکی از دوستان مدتیست که زحمت میکشن و مدلهای مختلف را درست میکنند و من هم در کمال پر رویی تایید و تکذیب مبکنم ولی آخریش را خیلی خوشم اومد
و اما این چند روز اخیر....
تعطیلات را رفتیم کرج و دنی ها کلی بازی کردند و دنیا که همش توی استخر بود ولی دانیال توی آب نمیرفت اما بالاخره ترسش ریخت و با لباس رفت توی آب البته با تویوپ
...اینم از دنی که با لباس رفته توی آب......

دنی عاشق این فواره است. البته تصفیه استخره

دانیال که از در و دیوار بالا میرفت و همش بالای درخت و نردبان و ... بود و من و به خصوص بابایی نگران که نکنه اتفاقی براش بیفته. خیلی دلم میخواد برم و یک هفته کرج بمونم و از محیط شهر و شلوغی و ترافیک راحت شو ولی کلاسهای دنیا را نمیتونم تعطیل کنم
اینجا مامانم به موقع دنی را گرفت. خودش رفته بود اون بالا


امشب دنی را پیش بابایی گذاشتیم و با دنیا رفتیم بوستان تا با پولهای هفتگی دنیا که جمع کرده بود یک گوشواره براش بخرم.آخه گوشش را تازه سوراخ کرده و بعدش که گوشواره طبی را در آورد باید طلا بیندازه. یک جفت گوشواره با تو گردنی خریدیم و فرصت را غنیمت شمردیم و به شهروند هم رفتیم و موقع خروج ۳۰ دقیقه توی صف صندوق بودیم و با چه بدبختی زدیم بیرون و با اون چرخ سنگین
دنیا با چرخ خرید جلوی در ایستاده و من ماشین را آوردم و حالا نوبت به ترافیک پونک رسیده و نیم ساعتی هم اونجا معطل شدیم . آخه از بوستان تا خونه ما همش ۵ دقیقه با ماشین طول میکشه
خلاصه ۱۰:۳۰ رسیدیم خونه...همیشه بابایی خریدها را جا به جا میکرد و گوشتها را بسته بندی ولی چون شب قبل هم از کرج که برمیگشتیم اتوبان خیلی شلوغ بود و ۲ نصفه شب رسیدیم خونه و بابایی کمبود خواب داشت بهش گفتم تو برو بخواب و خودم کارها را میکنم ولی بیچاره شدم تا تموم شد
::::::::حرفهایی که دنی یاد گرفته::::::::
به دمپایی هم که خیلی مورد علاقشه میگه (دمیی)
به بستنی هم که خیلی دوست داره میگه (سمنی)
به ماشین هم میگه (بیب بیب )
به فیلم میگه (بیم )
دنی عاشق کتک کاری و دعواست و همش میگه ( دبا )
یک کارتونی کانال جت ایکس نشان میده که دانیال خیلی دوست داره و زمانی که شروع میشه چک و لگد است که من و دنیال از دنی میخوریم . و مرتب ادای اونا را در میاره که چند نمونه را پایین گذاشتم


... این ترکیب بندی زیبای لباس را هم خودش انتخاب کرده
هماهنگی رنگ را کیف کنید..
زرد و آبی و سبز یشمی و سبز روشن و ...
کمربند چرمی دیگه چی بود این وسط
اینقدر با دیدن این کارتون جوگیر شده که میگه سوییچ ماشین را بده برم (دد )
و رفته بود جلوی در و میخواست به زور در خونه را باز کنه و بره


*******************************************************************
سه شنبه چهارم تیر 1387
روز مادر
امیدوارم که همگی ۱۲۰ سال زنده باشید و وبلاگ هم بنویسید![]()
وای که امروز فک درد گرفتم بسکی با تلفن روز مادر را تبریک گفتم
بعضی ها را از روی اجبار زنگ زدم و فقط چند تا جمله ی کلیشه ای گفتم و زودم تلفن را قطع کردم![]()
ولی بعضی ها را نه....
دوسشون داشتم
کلی هم اس ام اس زدم
...این هم گلی که شوشو برای روز مادر خریدند + ...

شام هم به اتفاق برادر شوهر و خانم گلش منزل مادر شوهر بودیم و کادوها را دادیم و کلی خوشحال شدند و دور هم بودیم .
دیروز جو گیر شدم و رفتم ۳ تا ظرف سفید ( از این جدیدا) برای خودم خریدم و به خیال خودم خیلی هنر کردم و یکی هم سفید از قبل داشتم و آوردم خونه و کلی دیزاین دادم و خونه شده بود عینهو مغازه ظرف فروشی... یکیش زیادی بود ولی بقیش با هم خوب ست شدن
از جایی هم که خرید کرده بودم پس نمیگرفتند.خلاصه کلی غصه خوردم که عصری پویا جون ( برادر شوهر )نازنینم با خانمش یه سر اومدن پیشم و من هم ظرفها را نشون دادم و لادن خیلی خوشش اومد و من هم از فرصت استفاده کردم و پیشنهاد دادم که پویا برای روز زن این ظرفی که رو دست من باد کرده و خیلی هم قشنگه بگیره واسه لادن و اونا هم با کمال میل پذیرفتن و من هم به پولم رسیدم
خلاصه من و پویا و لادن رفتیم همون مغازه تا اونا هم برای روز مادر کادو بخرن و من هم باز دوباره یک دست فنجان خیلی خیلی ناز و باز هم سفید نقره ای خریدم
الان دیگه خیلی خوابم میاد ولی فردا شاید عکساشونو بذارم
فیلم توفیق اجباری را هم امروز دیدم و کلی از دست رضا عطاران خندیدم
ببخشید... دیر اومدین عکسای ظرفها را پاک کردم
عکسهای جدید تا سری بعدی که ظرف بخرم
******************************************************
از دست این دنی بیچاره شدم
هیچ چی را توی خونه سالم نمیذاره
چند وقت پیش تلویزیون را سوزوند و توفیق اجباری شد که یک تلویزیون جدید بخریم![]()
البته این یک مورد را خیلی خوشحال شدم
تلویزیون قبلی را گذاشتیم توی اتاق خودش و حالا نوبت دی وی دی پلیر اتاقش شده
و پدر دستگاه را در آورده
هفتهیش هم دوربین دیجیتال را که عشق منه از دست دنیا گرفته و محکم کوبونده زمین
بیچاره بابایی دیگه دلم براش سوخت. آخه دوربینمون را پارسال تو شمال لب دریا گم کردیم و تا به تهران رسیدیم ۲ بعدش رفت جمهوری و یکی بهترش را خرید و این هم از دومی
شیشه میز تلویزیون اتاقش را هم شکونده
تلفنها را هم اینقدر کوبونده که داره ازشون میریزه
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
سوییچ ماشین



تابستان ما هم پر شده با کلاسای دنیا
شنبه-دوشنبه-چهارشنبه... ( زبان
یکشنبه-سه شنبه....( شنا-ایروبیک-ژیمناستیک
پنجشنبه ها هم ...( پیانو
دیگه تو تابستان هم هیچ جا نمیشه رفت
دو هفته اول شهریور هم مدرسه براشون کلاسهای اجباری ریاضی گذاشته
************************************************************
دیشب خونه خاله ندا بودیم و دانیال هم کلی شلوغ کرد و کلی هم فضولی کرد و به همه جا سرک کشید و سراغ وسایل خاله ندا که برای نی نی آیندشون خریده رفت (البته نی نی در کار نیست) و کفشهایی را که اندازه پای خودش بود انتخاب کرد و آورد که من پاش کنم و ما هم مجبور شدیم پاش کنیم و موقع شام هم کفشها را کثیف کرد
ظهر فرداش هم ندا به من تلفن زد که سوییچ ماشین ما نیست و شوشو از صبح دنبال سوییچ میگرده و پیدا نمیکنه و ۲ تا از قرارهاشو کنسل کرده.منم رفتم تو جیبای دانیال را گشتم و بهشون گفتم که نیست. ولی چشمتون روز بد نبینه که عصری رفتم از توی کیفم شکلات بردارم که دیدم سوییچ ماشینشون توی کیف منه
دانیال شب قبل سوییچ را توی کیف من انداخته بود.طفلی عمویی با آژانس رفته بود سر کار
اما این شوهر خواهر ما گوش شیطون کر
اینقدر خونسرد و خوش اخلاقه که خیلی سخت شرایط میتونه اونو عصبانی کنه... و وقتی شنید پیدا شده خوشحال شد.
.. حتما در فرصتی مناسب داستان زندگی خواهرم و ازدواجش با این مرد مهربون و نازنین را براتون مینویسم تا بدونید که همه ی فرشته ها زن نیستند .
البته به نظر من مصلحتی توی کار بوده چون میخواست بره کرج و با کسی قرار کاری داشت و شاید خدایی نا کرده توی اتوبان تند میرفت و تصادف میکرد و کار خدا بوده که قرارش کنسل شه
خلاصه عصری رفتم و سوییچ را دادم و با بچه ها رفتیم بوستان و دنیا و دانیال را توی وسایل بازی شهروند گذاشتم و به دنبال کادوی روز مادر گشتم و یک تاپ برای دنیا و یک دست بلوز و شلوار برای دنی و از شهروند هم مواد غذایی خریدم ولی کادوی روز مادر پسند نکردم.
میخواستم برای دنی کفش تابستانی بخرم و کلی کفش پاش کردم ولی یک دم میگفت ((دمیی))یعنی دمپایی.. این پسرک کوچولوی ما دمپایی دوست داره و هر چه کردم کفش را نخواست و یک دمپایی لیمویی که روش یک گربه داره انتخاب کرد و همونا را هم پوشید و کفشاش را کرد توی ویترین مغازه
دنیا میگه مامان چرا دانیال اینقدر بی کلاسه؟؟؟؟؟
موقع برگشتن از سر خیابونمون که میگذشتیم دنی شروع به غر زدن کرد و میگفت بوف بوف و من هم که مشغول رانندگی به صورت بازی های کامپیوتری از لا به لای ماشینها بودم توجهی بهش نکردم .
ولی دنی ول کنش نبود و متوجه شدم که دیروز با خاله ندا و عمویی اومده توی رستوران سر خیابان و ناهار خورده و اون لحظه هم رستوران را شناخته و برای همین میگفت (( بوف ))
************************************************************

این وسیله را دنیا به خاطر دنی سوار شد تا مواظبش باشه(ایثار)

دنیااون بالا در حال غش ......

****************************************************************
شنبه هجدهم خرداد 1387
......تولد مامانی
دیشب تولد من(مامانی بود) و ما کرج ویلای پری چون و امیر جون(مادر بزرگ و پدر بزرگ دنیا و دانیال )بودیم و شب میخواستیم برگردیم که به خاطر تولد من نگذاشتند برگردیم و بابایی شام همه را میهمان کرد و رفت خرید و برام گل خیلی خوشگلی هم خرید و عمو بیلی هم که تهران بود و شب از قنادی لادن کیک خرید و کلی تولد بازی کردیم و کادوهای خوب خوب گرفتم و خیلی خوش گذشت. به دانیال از همه بیشتر خوش گذشت چون عاشق کیک تولد است و فوت کردن شمع

تعطیلات خیلی خوب بود و روز اول را با دوستامون به میگون رفتیم و کنار رودخانه چادر زدیم و دنیا و دانیال از وقتی که رسیدیم آب بازی کردند تا موقع برگشتن.

واقعا رفتن تو دل طبیعت حس شادی و نشاط به آدم میده و به نظر من چند ماهی یکبار هم که شده باید برنامه هامونو جور کنیم و از شهر و ترافیک و همه چی دور شیم و از شهر خارج شیم. چون نیاز روح است و نه تنها بچه ها کلی ذوق میکنن و بازی میکنن بلکه بزرگترها هم به آرامش میرسن

و بقیه را هم کرج بودیم و دور همی خیلی خوش گذشت....دانیال از وقتی بیدار میشد توی حیاط با آب و گربه و توپ و ... بازی میکرد و دنیا هم که همش توی آب بود.....
من کسی را مثل دنیا ندیدم که اینقدر عاشق آب باشه ...حسابی هم سوخته و از سفیدی به سرخی تغییر رنگ داده
دانیال را هم با ترفند و کلک و هر چه که بود به سلمونی بردیم و یک لپ لپ بزرگ خریدیم و خانوادگی وارد آرایشگاه شدیم و جایزه را از (احمد ) آرایشگر بابایی گرفت و اولش بهش میگفت آلا (آقا) و کم کم اسم عمو را رویشان گذاشت و باورم نمیشد که دانیال اجازه داده تا موهاشو بزنند
فکر کنم لپ لپ کار خودشو کرد
دنیا هم برای اولین بار توی زندگیش با اصرار شدید خودش گوش هاشو سوراخ کرد.
....از همه دوستای عزیز وبلاگیم که لطف کردن و تولدم را تبریک گفتند خیلی خیلی ممنونم از مامان درسا -آقای پسرک(هزارو یک شب)- مامان آرتا کوچولو - بهار جون مامان دانیل-مامان نادیا-لیلی جون مامان یونا -مامانی آرمانی- پرنیان جون و مامانی و مامان هیژا جون و.... از همگی ممنونم که به یاد من بودید

و از همه دوستای غیر وبلاگیم هم ممنونم به خصوص از مهرناز عزیزم که با اینکه ایران نیست ولی تولدم را یادشه و از دوستام مریم و لادن و فاطیما و دلارام و ماندانا و خواهر و برادرای خوبم ندا و نیما و نادر و شوهر خواهرم هم ممنونم. از پویا و سروش عزیزم هم خیلی خیلی ممنونم

در آخر از دنیای نازم و بابایی مهربون که همیشه تولدام سورپرایزم میکنه خیلی ممنون هستم
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
...... بازدید کنندگان عزیز.اگر فرصتی براتون پیش آمد و تمایل داشتید هر روز ساعت ۱۸:۴۰ شبکه ۱ در برنامه زنگ سوم در تیتراژ پایانی میتونید دنیا را ببینید. البته من خودم هم دیروز اتفاقی دیدم چون از چند ماه قبل از عید شروع شده بود و من فکر میکردم که تمام شده.
...برای تعطیلات خرداد شاید پخش نشه ولی دوشنبه پخش میشود و بقیش بعد از تعطیلات

دانیال با درسای عزیز( دوست وبلاگی و خارج از وبلاگ)
*******************************************************************
جمعه دهم خرداد 1387
البته خیلی حرفای ناجور زیاد میزدن و شوخیهای بدی میکردن که مناسب سن دنیا نبود....ولی دنیا دختر عاقلی است و میدونه چی خوبه و چی بده.. البته من و بابایی خیلی باهاش صحبت میکنیم و خوب و بد را بهش میگیم. (جای نگرانی نیست)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
...........اینم دانیال جوجو که شلوار جین را عوض نمیکرد و با همین لباسا میخواست بیاد رستوران ......

....اینم دانیال جوجو که عاشق این هلیکوپتر (چرخ بال )شده بود و پایین نمی آمد....

....اینجا هم با عمویی (شوهر خاله ندا) تلفنهای مخفیانه میزدن؟؟![]()
![]()
(شوخی)




